رمان همسایه ها

3 خواندن ثانیه
0
0
553

همسایه ها :

       در مورد رمان همسایه ها و نویسنده آن ( احمد محمود ) بسیار گفته و نوشته اند و بسیار دیگر هم می توان گفت و نوشت . لکن این همه نمی تواند حق مطلب را در رابطه با این اثر و نویسنده آن ادا کند. همسایه ها را باید خواند و طعم خوش یک رمان اصولی و درست و درمان را چشید و با فضای داستان که در سال های ملی شدن صنعت نفت و آن روزهای اهواز می گذرد آشنا شد. اگر چه این رمان را خیلی از منتقدین یک رمان سیاسی میداند ( که پر بیراه هم نیست ) ولی درام و قصه فوق العاده آن ابداً طعم خسته کننده سیاست را نمیدهد. حرف ها راجب این رمان بسیار است ولی در این جا قصد دارم فقط تکه هایی از این رمان زیبا را نقل کنم تا کسانی که نخوانده اند بدانند چه لذتی را از کف داده و کسانی هم که خواندند باز آفرینی خاطره های این کتاب کنند ….

بس که وعده شنیدیم، وعده دونمون دراومد. هرچه بیشتر فلاکت می کشیم، بیشتر به اون دنیا حواله مون میدن.

کتاب برایم دنیای تازه ای است. حرفهای تازه و کارهای تازه. همچین جذب نوشته های کتاب میشوم که اگر بیخ گوشم توپ بترکانند، حالی ام نمیشود. مثل آدم تشنه ای که به آب رسیده باشد هر جمله برایم شده است یک جرعه آب گوارا. آب خنک، صاف و زلال که به ام جان میدهد.

صدای کسی را می شنوم.
“تو خالدی؟”
سر بر می گردانم. کوتاه است و پهن. بازوهاش مثل قلوه سنگ است. نگاهش مثل آتش می سوزاند.
“رد کن بیاد.”
در می مانم که چه باید بکنم. حالی ام می کند.
“برات رختخواب آوردم، دو چوغ رد کن بیاد.”
ته جیبم را می گردم. دو تو مانی مچاله شده ای می گذارم کف دستش. قالیچه را و پتو را و متکا را می زنم زیر بغل و می روم تو انفرادی. تو هر گره قالیچه ی نخ نما شده، بوی پدرم و بوی توتون پدرم خانه کرده است. پهنش می کنم. متکا را می گذارم و دراز می کشم. صورتم را به قالیچه می مالم. دلم می خواهد گریه کنم. متکای مادرم است. گونه هام را تو متکا فرو می کنم و بو می کشم. بغض دارد خفه ام می کند. کافی است کسی صدام کند و بام حرف بزند که گریه سر بدهم. هیچ وقت اینقدر دلم نازک نبوده است. انگار گیس مادرم پخش شده است رو متکا. انگار پدرم رو قالیچه نشسته است و سیگار می پیچد. صدای غمناک پدرم را می شنوم. از دور دست ها، از بن چاه.

انگار لاشه گوسفندى را که به نشپیل قصابی آویزان کرده باشی دست هایم آویزان می شوند. گردنم زود خسته میشود. حس می کنم که خون دارد تو کاسه ی سرم جمع میشود باز سرم را بالا می گیرم باز گردنم خسته می شود. خون مثل دریا تو کاسه سرم موج می زند دارم خفه می شوم ناگهان مثل لوله آفتابه یکهو از سوراخ های دماغم خون بیرون می زند…

 

به کانال تلگرام ما بپیوندید
https://t.me/onlinebazbook

آیا چیزهای بیشتری شبیه به این می خواهید؟

دریافت بهترین داستان و پست ها مستقیما در صندوق پستی شما

نگران نباشید ما از اسپم

  • آرتور کانن دویل

    آرتور کانن دویل: آرتور کانن دویل پزشک و محقق اسکاتلندی متولد ۲۲ مه ۱۸۵۹ می باشد که شهرت و …
  • زیر نور کم

    زیر نور کم مصطفی مستور را شاید اکثر کتابخوان ها با کتاب زیبای روی ماه خداوند را ببوس می شن…
  • آرزوهای بزرگ ( چارلز دیکنز )

    آرزوهای بزرگ : آرزوهای بزرگ شاهکار ادبی چارلز دیکنز نویسنده شهیر انگلیسی است. این رمان در …
بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
  • آرتور کانن دویل

    آرتور کانن دویل: آرتور کانن دویل پزشک و محقق اسکاتلندی متولد ۲۲ مه ۱۸۵۹ می باشد که شهرت و …
  • زیر نور کم

    زیر نور کم مصطفی مستور را شاید اکثر کتابخوان ها با کتاب زیبای روی ماه خداوند را ببوس می شن…
  • آرزوهای بزرگ ( چارلز دیکنز )

    آرزوهای بزرگ : آرزوهای بزرگ شاهکار ادبی چارلز دیکنز نویسنده شهیر انگلیسی است. این رمان در …
Load More By amirsama
  • زیر نور کم

    زیر نور کم مصطفی مستور را شاید اکثر کتابخوان ها با کتاب زیبای روی ماه خداوند را ببوس می شن…
  • آرزوهای بزرگ ( چارلز دیکنز )

    آرزوهای بزرگ : آرزوهای بزرگ شاهکار ادبی چارلز دیکنز نویسنده شهیر انگلیسی است. این رمان در …
  • مترجم دردها ( جومپا لاهیری )

    مترجم دردها انگلیسی   : ( Interpreter of Maladies)  مجموعه‌ای از نُه داستان نوشته جومپا لا…
Load More In معرفی کتاب

دیدگاهتان را بنویسید

بررسی

آرتور کانن دویل

آرتور کانن دویل: آرتور کانن دویل پزشک و محقق اسکاتلندی متولد ۲۲ مه ۱۸۵۹ می باشد که شهرت و …